تبليغاتX
دلنوشته
والاترين ارزش انسانيت است.
این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل شد، همانند صاحبش!

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1390ساعت   توسط بهنام  | 

وقتی با آهنگت آشنا شدم دیگه نتونستم ولش کنم، یادمه اولین بار تو فیلم خواهران غریب شنیدمش، با اینکه ناقص اجرا شد اما اسیرم کرد. بعدا که بیشتر با اینترنت مانوس شدم رفتم دنبال خواننده ی آهنگ و پیداش کردم، استاد محمد نوری از جمله مفاخری بود که از مرگش متاثر شدم، هراز گاهی آهنگ جان مریمتو گوش می کنم و به عزیزانم فکر می کنم، به زودی آهنگشم همینجا می زارم.

تنها یه چیز الان به ذهنم می رسه که بگم.

خداحافظ جان مریم، روحت شاد.

اینم لینک آهنگ که قولشو داده بودم



+ نوشته شده در  دهم مرداد 1389ساعت   توسط بهنام  | 

رنگ این روز های من آبیه، از بچگی رو رنگ آبی حساب دیگه ای باز کرده بودم، رنگ آسمون، رنگ دریا، کم کم که بزرگتر شدم دیدم آبی های دیگه ای هم تو این دنیا هست، مثل آبی محبت، مهربانی، یه جفت چشم آبی، حتی رنگ عشقم هم آبی شده، چیه؟ مگه مشکلی هست؟ چرا همه فکر می کنند رنگ عشق قرمزه؟ مال من آبیه! مشکلیه؟!؟؟!

دیگه نگران گفتنش نیستم، دیگه نگران اینکه گوش های بی حرمت و حسودان بد گهر بشنوند نیستم.

به نظر من خدا هم رنگ داره، خدات رو باید خودت رنگ کنی، مثل درختی که خودت می کاره، یا غذایی که خودت درست می کنی، دست خودته که چه رنگ و عطری بهش بدی، اگه زعفرون بهش بزنی زرد می شه، اگه رب بریزی توش قرمز، اگه بخوای خدایی که درونته رو رنگ کنی چی بهش اضافه می کنی؟!؟ خدای من آبیه، چون خیلی مهربونه، محبتش تا همین الان پشتم بوده و می دونم از این به بعد هم پشتمه، می دونم اگه قدم بر می دارم به امید اونه و اونم می دونه هر کاری که من می کنم برای اونه، یه جورایی با هم قرار داد داریم، چه قدر لذت بخشه که به جای اینکه از خدات بترسی و از ترسش خیلی کار ها رو بکنی، به قول یکی از بچه ها براش ناز کنی، اگه تا حالا نکردین یه بار امتحان کنین، خدا به اون ترسناکی که نشونش می دن نیست، اینو بهتون قول می دم.

نمی دونم چرا دارم اینارو مینویسم، شاید چون تو این چند روز اتفاقای خیلی خوبی افتاده. راستی خدای شما چه رنگیه؟!؟!؟

- فردا روز بزرگیه!!! عروسی حاج امیره، امیر جان بازم از صمیم قلب بهت تبریک می گم و از اینکه نتونستم بیام پوزش می خوام، عروسی تو واسم خیلی ارزش داره اما خودت می دونی درگیر چه مشکلاتی هستم. امیدوارم با همسرت زندگی موفقی رو شروع کنی

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1389ساعت   توسط بهنام  | 

172 روز!

172 روز کوفتی که به این بلاگ سر زدم اما هیچی نتونستم بنویسم، انقدر حرف تو دلم مونده که دیگه داره پر میشه. از فراز و نشیب و اتفاق ها که نمی تونم بگم چون چشم های هرزه زیاد شده، بلا نسبت دوست های خوبم

اما فقط اینو می گم، سکوت من از پر حرفیه، حرفهایی که یه دل برای گفتن داره اما نمی دونه چجوری بیانش کنه، درد های بدون مرحمی که به درد بی درمون تبدیل شده اند، نمی دونم اگه تکیه گاه زندگیم نبود من الان چه بلایی سرم می اومد.

روز خوش

نکات!

1- روز پدر بر تمامی بی پدران مبارک

2- روز زن بر تمامی نامردان مبارک

3- عروسی یکی از عزیز ترین دوستانم نزدیکه! از صمیم قلب براش آرزوی شادمانی می کنم.

4- اندکی صبر سحر نزدیک است (خودش می دونه چی می گم)

+ نوشته شده در  نهم تیر 1389ساعت   توسط بهنام  | 

اگه بگم به اینترنت دسترسی نداشتم که بخواهم وبلاگمو آپ کنم مثل .... دروغ گفتم چون همه می دونید 7/24 آنلاین هستم. بعد از سفری که به مشهد داشتم خیلی دلم می خواست مطلبی در موردش بنویسم، اما به این دلیل که نمی خواستم بعضی ها از سفرم با خبر شوند نتونستم، اما الان دیگه هیچی مهم نیست. این یکی 2 هفته هم که هرچی دل و دماغ بوده از ما گرفتند. دیگه حوصله خودمم ندارم چه برسه به وبلاگم. خسته ام، از برخورد ها، از زندگی، از بی معرفتی ها، یه مدت عجیب زد به کله ام که کلیه راه های ارتباطیمو مسدود کنم. اما خوب اگه این کارو بکنم دلم برای دوستای با معرفتم تنگ می شه. نمی دونم! شاید همش تقصیر خودمه، یعنی حتما تقصیر خودمه، از ماست که بر ماست. تو این مدت که تنها بودم خیلی فکر کردم، خیلی بهم سخت گذشته، تمام انگیزه هام از بین رفته، از همه می خوام واسم دعا کنید. دیگه نمیتونم...

- علی جان این دو تا لینک رو برای تو گذاشتم، مطمئنم خوشت میاد.

- امیر جان این شعر از ناصر خسرو هم برای تو می گذارم، حتم دارم به تعمق کردن می ارزه

خدایا عرض و طول عالمت را - توانی در دل موری کشیدن
نه وسعت در درون مور آری - نه از عالم سر مویی بریدن
عموم کوه بین شرق و مغرب - توانی در صدف جمع آوریدن
تو بتوانی که در یک طرفةالعین - زمین و آسمانی آفریدن
تو دادی بر نخیلات و نباتات - به حکمت باد را حکم ورزیدن
بناها در ازل محکم تو کردی - عُقوبت در رهت باید کشیدن
تفاوت در بنی انس و بنی جان - معیّن گشت در دیدن ندیدن
نهال فتنه در دلها تو کشتی - در آغاز خلایق آفریدن
هر آن تخمی که دهقانی بکارد - زمین و آسمان آرد شخیدن (=زبانه زدن، شعله کشیدن، فروزان شدن)
کسی گر تخم جو در کار دارد - ز جو گندم نیابد بدرویدن
تو در روز ازل آغاز کردی - عقوبت در ابد بایست دیدن
تو گر خلقت نمودی بهر طاعت - چرا بایست شیطان آفریدن؟
سخن بسیار باشد جرأتم نیست - نفس از ترس نتوانم کشیدن
ندارم اعتقادی یکسر موی - کلام زاهد نادان شنیدن
کلام عارف دانا قبولست - که گوهر از صدف باید خریدن
اگر اصرار آرم ترسم از آن - که غیظ آریّ و نتوانم جهیدن
کنی در کارها گر سختگیری - کمان سخت را نتوان کشیدن
ندانم در قیامت کار چونست - چو در پای حساب خود رسیدن
اگر می خواستی کین ها نپرسم - مرا بایست حیوان آفریدن
اگر در حشر سازم با تو دعوی - زبان را باید از کامم کشیدن؟
اگر آن دم زبان از من نگیری - نیم عاجز من از گفت و شنیدن
و گر گیری زبانم دون عدلست - چرا بایست عدلی آفریدن؟
اگر آن دم خودت باشی محالست - خیالی را ز من باید شنیدن
اگر با غیر خود وا می گذاری - چرا بیهوده ام باید دویدن؟
بفرما تا سوی دوزخ بَرَندم - چه مصرف دارد این گفت و شنیدن؟
ولی بر عدل و بر احسان نزیبد - به جای خویش غیری را گزیدن
نباشد کار عُقبی همچو دنیا - به زور و رشوه نتوان کار دیدن
فریق کارها در گردن توست - به غیر از ما تو خود خواهی رسیدن
ولی بر بنده جرمی نیست لازم - تو خود می خواستی اسباب چیدن
تو دادی رنه در قلب بشرها - فن ابلیس را بهر تنیدن
هوی را با هوس اُلفَت تو دادی - برای لذت شهوت چشیدن
نمودی تار رگها پر ز شهوت - برای رغبت بیرون کشیدن
شکمها را حریص طعمه کردی - شب و روز از پی نعمت دویدن (یا چریدن)
نمیداند حلالی یا حرامی - همی خواهد به جوف خود کشیدن
تقاضا می کند دایم سگِ نفس - درونم را ز هم خواه دریدن
به گوشم قوت مسموع و سامع - بسازد نغمه ی بربط شنیدن
به جانم رشته ی لهو لعب را - توانم دادی از لذت شنیدن
همه جور من از بلغاریانست - کز آن آهم همی باید کشیدن
گنه بلغاریان را نیز هم هست - بگویم گر تو بتوانی چشیدن
خدایا! راست گویم فتنه از توست - ولی از ترس نتوانم جغیدن (یا چخیدن=حرف زدن، گفتن)
لب و دندان ترکان ختا را - نبایستی چنین خوب آفریدن
که از دست و لب و دندان ایشان - به دندان دست و لب باید گزیدن
برون آری ز پرده گل رخان را - برای پرده ی مردم دریدن
به ما تو قوّت رفتار دادی - ز دنبال نکو رویان دویدن
تمام عضو با من در تلاشند - ز دام هیچیک نتوان رهیدن
نبودی کاش در نعمات لذت - چو خر بایست در صحرا چریدن
چرا بایست از هول قیامت - چنین تشویشها بر دل کشیدن؟
لب نیرنگ را در جام ابلیس - کند ابلیس تکلیف چشیدن
اگر ریگی به کفش خود نداری - چرا بایست شیطان آفریدن؟
اگر مرغوله را مطلب نباشد - چرا این فتنه ها بایست دیدن؟ (مرغوله=در موسیقی، آواز و تحریر نغمه، آواز مطربان و مرغان)
اگر مطلب به دوزخ بردن ماست - تعذّر چند باید آوریدن؟
بفرما بی تعذّر تا بَرندم - چرا باید به چشم عمرو دیدن؟ (آیا عمرو نامی است؟)
تو فرمایی که شیطان را نباید - کلام پرفسادش را شنیدن
تو در جلد و رگم مأواش دادی - زند چشمک به فعل بد دویدن
اگر خود داده ای در ملک جانم - نباید بر من آزارت رسیدن
مر او را خود ز حبس خود رهاندی - که شد طرّار در ایمان طریدن
ز ما حجّ و نماز و روزه خواهی - تجاوز نیست در فرمان شنیدن
بلاشُبهه چو صیّادِ غزالان - درین هنگام نخجیر افکنیدن
به آهو می کنی غغا که بگریز - به تازی هی زنی اندر دویدن
به ما فرمان دهی اندر عبادت - به شیطان در رگ و جانها دویدن
به ما اصرار داری در ره راست - به او در پیچ و تاب ره بریدن
به ذات بی زوالت دون عدلست - به روی دوست دشمن را کشیدن
تو کز درگاه خویشت باز راندی - چرا بایست بر ما ره بریدن؟
سخن کوتاه، ازین مطلب گذشتم - سر این رشته را باید بریدن
کنون در ورطه ی خوف و رجایم - ندارد دل زمانی آرمیدن
برای بیم و امیدم تهی نیست - دل از آن هر دو دایم در طپیدن
تو در اجرای طاعت وعده دادی - بهشت از مزد طاعت آفریدن
ولی آن مزد طاعت با شفاعت - چه منّت باید از تو می باید کشیدن؟
و گرنه مزد طاعت نیست منّت - به مزدش هر کسی باید رسیدن
کسی کو بایدی یابد مکافات - نیابد فرق بر ما و تو دیدن
اگر نیکم و گر بد خلقت از تست - خلیقی خوب بایست آفریدن
به ما تقصیر خدمت نیست لازم - بَدیم و بَد نبایست آفریدم
اگر بر نیک و بد قدرت بدادی - چرا بر نیک و بد باید رسیدن؟
سرشتم ز آهن و جوهر ندارم - ندانم خویش جوهر آفریدن
اگر صد بار در کوره گدازی - همانم باز وقت باز دیدن
به کس چیزی که نسپردی چه خواهی؟ - حساب اندر طلب باید کشیدن
گَرَم بخشی گَرَم تو دانی - نیارم پیش کس گردن کشیدن
همین دستی به دامان تو دارم - مروّت نیست دامن پس کشیدن
زمانی نیز از من مستمع شو - ز نقل دیگرم باید چشیدن
شبی در فکر خاطر خفته بودم - طلوع صبح صادق در دمیدن
صدایی آمد از بالا به گوشم - نهادم گوش در راه شنیدن
رسید از عالم غیبم سروشی - که فارغ باش از گفت و شنیدن
به غفّاریم چون اقرار کردی - مترس از ساغر پیشین کشیدن
ازین گفتار بخشیدم گناهت - چه حاجت از بد و نیکت شنیدن
به هر نوع که کس ما را شناسد - بود مُستوجِبِ انعام دیدن
ندارد کس ازین در ناامیدی - به امید خودش باید رسیدن
تفکّر ناصر از اندیشه دور است - پی این رشته را باید بریدن

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1388ساعت   توسط بهنام  |